تنهایی های من
عشق
نیومدم مطلبی بزارم اومدم از همتون عذرخواهی کنم راستش از وقتی ترم شروع شده دیگه اینجا نیومدم امروز اخرین امتحانمو دادم و الان اومدم اینجا یه سری بزنم که شرمنده شما دوستان عزیز شدم ممنون از شما دوستان که نظر دادید موفق باشید مرسی از همتون خوشحالم کردید با ارزوی بهترینا برای شما دوستان دوست داشتنی... گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. هنوز از سقف دلم داره بارون مي چكه واسه درياي دردم خيلي قلبم كوچيكه دلم تنگ است به ديدارم بيا هرشب در این تنهای تنها و تاريك ماند دلم تنگ است بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها دلم تنگ است باران بي تو من از نسل بارانم چون ابر بهادان گريانم بي تو من با چشم گريان سيل غم برداشيانم خواب سرخ بوسه هايت مي نشيند بر لبانم بي تو مديونم هميشه مثل شب به صبح فردا مثل موج سردو تنها به نگاه ناز دريا امواج تورا از امواج سهمگين دربا گرفتم وبه موجهاي دلم سپردم تا ابد مال مني عاشق تنها كاش عشقي در دلم جان مي گرفت روزهايم رنگه ديگري مي گرفت كاش روزي در دل تنهاي من خانه اي با نام تو پا مي گرفت
همه دنیای من نگاه مریم میشینم یه عمری چشم به راه مریم منو می رسونه تا شبهای رویا چهره قشنگ و مثل ماه مریم دلم آروم نداره بی قراره گریه هر شبم بی اختیاره گل مریم همه دارو ندارم غیر مریم کسی رو دوست ندارم آرزومه که بیاد مال خودم شه تو نگاهش نشون از عاشقی باشه دوست دارم دستاشو تو دستم بگیرم وقتی که چشمهاشو میبنده بمیرم دوست دارم زندگیمو براش بزارم آسمونمو براش هدیه کنم بیارم میشینم هر شب و هر شب سر راهش تا چشمهام بیفته تو چشم سیاهش نگاه کن تو چشمهام مریم ،عزیز رویاهام مریم پس کی مال من میشی من ترو میخوام مریم هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام..."چارلز مورگان" از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنهایی که با خود چتر به همراه می برند به کار خود ایمان دارند" آنتوان چیکف" کسی که تا به حال عمل اشتباهی انجام نداده ، هیچ کار تازه ای انجام نداده است ." آلبرت انیشتن" هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد . (گوته) مهره هاي شطرنج رو دوست دارم، اما از اينکه هدايت يه لشگر به دست منه، ميترسم. __________________ یک شبی مجنون نمازش را شکست 
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
![]()
![]()

گنجشک گفت :
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
از سرزمين سبز
از سرزمين
آبشارآن سکوت, جلگه های جسور
من شماليم
از سرزمين گيل
از سرزمين ديلم
از سرزمين
موجهای سرکش, عطر چای
من شماليم
از سرزمين سردار
از سرزمين سياهکل
نشانده سرخ پرچم خلق
در چشم ميرپنجان قرن
من شماليم
از سرزمين
نيلوفرآن آبی
نشسته بر مرداب
من شماليم
من حسرت نهاده
بر دل جهانگيران
من پابرهنه
شماليم
حريفم خوب بازي نميکنه. شايد چون اون اين بازي رو خيلي بهتر از من بلده، اينطور فکر ميکنم.
از وزير خوشم نمياد اما بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه. حيف که جلوش يه عالم سرباز وايستاده.
تلاش ميکنم تا ديرتر مات بشم.
از تموم اينها نميترسم. از اين ميترسم که وقتي که مات ميشم، هنوز خيلي از مهره هامو حرکت نداده باشم. خدا کنه آخر اين بازي به خير تموم بشه.
ادامه مطلب
مثل یه خاطرست یا مردن آرزو ها
تو تمام این شب ها اینو گفتم به خدا
که بیا کمکم کن ولی رسیدم به وداع.....
تمام ثانیه ها باز منو کرده صدا ولی میمونم تنها من بی منت خدا...
بازم تو قلب سردم قبره کینرو کندم باز تا اینجا اومدم رسیدم به تب بدم..
ولی قیدشو زدم، ایستادم جلوی نور هنوزم که هنوزه چشم خستم نشده کور.
تو میگی پل عبور ،ازش شدیم خیلی دور
من میگم بازی ترس هست فقط تهدید مغز
من میگم عطر مادیات شما ها رو کرده مست..
خیلی ترسناک تر از چیزی که فکر کنی مسیر تو میشه عوض
بگیر تو دست از زندان و لرز ،چون میشی مهمان ترس ، بعد میشی خارج از مرز، کسی نمیگیره
دست ،تازه میکنند هرز منم واسه همین تصمیم گرفتم که بشم عوض.
تو تولد نگاه تو اطاقی بی صدا
با چشمای خیسم دستم رفته به سمت خدا
گرمایی حس میکنم بلند میشم از سره جام بعد توی تاریکی میبینم من یه نور زیبا،انگار که خدا
صدا میکنه به سمتم بیا
بعد بی اراده چشمام باز شد همجا بود سیاه
فهمیدم دوباره تو خواب خودم دیدم رویا
پر از مهر و غبار جاده ی زندگی ما
تلخی فاصله ها
دیدن برگای زرد
تحریک ثانیه ها
تکرار حرفای سرد
وجودم میگیره درد
روحمو میکنه ترد
از بالا میکنه پرت
بعد ازم میسازه مرد
من چرا اینجا اسیر موندم تو زندان هدف
مثل مروارید ی افتادم تو چنگال صدف
توی راه تاریکی وقتمو میکنم تلف
که میخوام خدا واسم قضاوت کنه بی طرف
من میخوام تو تنهاییم دیگه بی خیال باشم
که صبح بی خیال همه از رختخوابم پاشم..........
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم[/
| Design By : RoozGozar.com |


